شعر عاشقانه سعدی

مجموعه اشعار عاشقانه سعدی

از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است

پیغام اشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

ابنای روزگار ب صحرا روند وباغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده ام هنوز که نزلی محقرست

کاش ان به خشم رفته ما اشتی کنان

باز امدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر اتش بسوختی

وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست

شب های بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهوده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم

چشم بد از روی تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بود

هر که ببیند چو تو حور ای صنم

حور خطا گفتم اگر خواندمت

ترک ادب رفت و قصور ای صنم

تا به کرم خرده نگیری که من

غایبم از ذوق حضور ای صنم

روی تو برپشت زمین خلق را

موجب فتنه ست و فتور ای صنم

این همه دلبندی و خوبی تو را

موضع نازست و غرور ای صنم

سروبنی خاسته چون قامتت

تا ننشینم صبور ای صنم

این همه طوفان به سرم می رود

از جگری همچو تنور ای صنم

سعدی از این چشمه حیوان که خورد

سیر نگردد به مرور ای صنم

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم

چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم

ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن

نه قرار زخم خوردن نه مجال اه دارم

نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن

نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

نه اگر همی نشینم نظری کند به رحمت

نه اگر همی گریزم دگری پناه دارم

بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی

چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم

تن من فدای جانت سر بنده واستانت

چه مرابه از گدایی چو تو پادشاه دارم

چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد

نه مروتست اگر من نظر تباه دارم

چه شبست یا رب امشب که ستاره ای برامد

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم

مکنید دردمندان گله از شب جدایی

که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم

که نه روی خوب دیدن گنهست پیش سعدی

تو گمان نیک بردی که من این گناه دارم

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بی حساب دل ببری

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد از وقتی

نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

به کام دشمن وبیگانه رفت چندین روز

ز دوستان نشنیدم که اشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست

به دود اتش ما خولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

و گر به کام رسد همچنان رجایی هست

به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست

من از ان روز که در بند توام ازادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم ان روز که جان می رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم ودل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز ان روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو ازادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل انست که چون طبل تهی پر بادم

می نمایدکه جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر انست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن ب قضا در دادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگفت

وقت انست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من انجا برسد

عجب از صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به این سختی که من این جا زادم

آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

میوه نمی دهد به کس باغ تفرجست وبس

جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی کنم کان که مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی کند دنیا و دین و مال و سر

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

جنگ نمی کنم اگر دست به تیغ می برد

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی ارزوی دل

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش